تا میتوانی عکس بگیر

پس از آنکه پدرم به سرطان پانکراس مبتلا شد، منتهای مهلتی که آنکولوژیستش برای زندگی او تعیین کرده بود، شش ماه بود. در این مدت تصمیم گرفتیم از او عکس و فیلم‌های بیشتری تهیه کنیم اما با شروع درمان و گذشت جلسات شیمی رمانی، پیشرفت فوق‌العاده چشم گیری در بهبودی‌اش حاصل شد که گمان کردیم که به صورت معجزه آسایی شفا یافته است. به طور کل ثبت عکس یادگاری و ضبط صدا و هرآنچه که در نبود او می‌توانست لحظه‌ای تداعی گر حضورش باشد را از یاد بردیم.

پس از گذشت چند ماه ناگهان شاهد کاهش وزن چشمگیر و عود بیماری‌اش شدیم و در کمال تأسف باخبر شدیم دیگر جدایی حتمی است. اما دیگر پدر نه رنگی به رخسار داشت و نه جانی به تن. دیگر اگر عکسی هم ثبت می‌شد فقط یادآور درد بود.

اگر آن روزها که آنکولوژیستش صاف توی چشمانم زل زده بود و گفته بود: “این بیماری هیچ درمانی ندارد” پوزخند حواله‌اش نمی‌کردم و احتمال کمی برای صحت ادعایش قائل می‌شدم، اکنون از پدرم عکس و فیلم بیشتری به یادگار داشتم.

درست است که عکاسی لذت دیدن با چشم واقعی را از آدم می‌رباید و گاهی پیش می‌آید که به خودت می‌آیی و متوجه می‌شوی که ساعت‌ها با دوربینت مشغول ثبت تصاویر بوده‌ای بی آنکه از لحظه بهره ببری، اما گاهی فقط این عکس‌ها هستند که برایت می‌مانند.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.